سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
حوزه مجازی مهندس طلبه
از جنگ تحمیلی تا دفاع مقدس

( پژوهشی هشت جمله ای در باره هشت سال جنگ تحمیلی ، به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس ! )

جنگ یکی از محیط ترین حوادث برای یک ملت است (1) و جزئی جدایی ناپذیر از زندگی انسانهاست (2) و می توان گفت : اثر بخش ترین پدیده اجتماعی جنگ است (3) و جالب اینکه به گفته ریچارد نیکسون رئیس جمهور اسبق آمریکا ، قرن بیستم بعنوان یک قرن جنگ و اعجاز به خاطر خواهد ماند ( چرا که ) یکصد وبیست میلیون نفر در یکصد و سی جنگ در این قرن کشته شده اند (4) که بدون شک ،  جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه جمهوری اسلامی نوپای ایران ، یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین رخدادهای قرن بیستم (5) و یکی از بزرگترین و طولانی ترین جنگهای تاثیرگذار معاصر در سطوح ملی ، منطقه ای و بین المللی محسوب می شود (6) ، نبردی که در یک سوی آن کفر و استکبار با تمامی توان نظامی ، اقتصادی ، سیاسی و تبلیغاتی قرار گرفته و در سوی دیگرش ملتی با ایمان و سلحشور ، با اتکال به نیروی لایزال خداوندی ایستاده بود . (7) و بحول و قوه الهی با آن تدبیری که منشاء فکریش از دیدگاه ولایت است و می بینیم که از تلفیق دو کلمه ای بوجود می آید که می گویند : دفاع مقدس. » (8) این متن هشت جمله ای از هشت کتاب مختلف و بعضا از شخصیتهای تاثیرگذار* در باره هشت سال دفاع مقدس انتخاب شده است!

هشت کتاب :

1-     آشنایی با علوم و معرف دفاع مقدس ، پیری و ... ، انتشارات سمت ، 1392 

2-      اطلس نبردهای ماندگار ، نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران ، 1386

3-      جامعه شناسی جنگ (پولمولوژی ) ، گستون بوتول ، انتشارات معین ، 1370

4-      جنگ بدون پیروزی ، ریچارد نیکسون ، انتشارات اطلاعات ، 1371

5-      پرسش ها و پاسخ ها ، درویشی ، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ ، 1386

6-      روایت پایداری ، پورجباری ، موسسه فرهنگی عمار ، 1388

7-      کارنامه عملیات سپاه اسلام در هشت سال دفاع مقدس ، مرکز فرهنگی سپاه ، 1373 ،

8-       مقالات سمینار جغرافیای کاربردی و جنگ ، دانشگاه امام حسین ، 1367

*- جمله اول از مقام معظم رهبری ، و جمله آخر از شهید صیادشیرازی

 


+نوشته شده در دوشنبه 93 مهر 7ساعت ساعت 9:8 عصرتوسط حسین میرزابیگی | نظر بدهید
لیلا

 

مجری همایش ، لیلی را لیلا  خواند

دوستم که استاد ادبیات است

به اعتراض ( اما در گوش من ) گفت :

چرا لیلی را لیلا خواند ؟

گفتم : استاد ببخشید !

ما ایرانیها  قرنهاست که

از لیلی دشت ناکجاآباد جنون

تا لیلای صحرای کربلای خون

در هروله ای عاشقانه و عارفانه ایم

پس بر ما خرده نگیرید ،

 اگر لیلا را لیلی یا لیلی را لیلا می خوانیم !


+نوشته شده در یکشنبه 93 خرداد 18ساعت ساعت 6:16 عصرتوسط حسین میرزابیگی | نظر
نور

واژه ای نمی یابم تا به پایتان بریزم

که واژه ها معنایشان را در برابرتان باخته اند

و از شما معنا گرفته اند

نام شما تعبیر بلند عشق که نه

تفسیر تمام هستی است

و مرامتان مراد انسان نامراد !

شما ائمه ی معنا و معنویت هستید

ولی بشر انگار به شر نزدیکتر است

که تحملتان را ندارد !

و بیهوده می کوشد 

که از خیرتان بگریزد

و می پندارد که با شهادت یا اسارت

نورتان خاموش می شود

و نمی پندارد که

وجود شما نور است

و متصل به نورالی نور

و نور کل نور ...!   

یکشنبه 4/3/93 مشهد مقدس


+نوشته شده در سه شنبه 93 خرداد 6ساعت ساعت 6:56 عصرتوسط حسین میرزابیگی | نظر
آخرین دیدار

برای آخرین بار ، اصغر ـ پسر همسایه مان ـ

را در بلندیهای (( گولان )) دیدم

جلو می آمد ، جلو می آمد و می خندید

سالها بود او را ندیده بودم

خیلی قیافه اش عوض شده بود

او را از خنده اش شناختم

شاید به من می خندید ، که از او عقب مانده بودم

 و او با همه ی کمی سنش ،   از من جلو تر بود

چقدر خوشحال شدیم

ـ از بیدوی در تربت حیدریه(زاوه) تا ماووت در عراق راهی نیست

اگر به عشق آمده باشی   تقریباً 2000 کیلو متر! ـ

اما نه ، داشت یادم می رفت ،

یک بار دیگر هم دیدمش

وقتی که او را از ( مرصاد ) آورده بودند

پرچم سه رنگ مزین به الله را

که از روی تابوتش برداشتند ، چهره اش را دیدم

باز هم به من می خندید !

این بار خیلی جلو زده بود

می دانست ، می دانست که دیگر

به گردش هم نمی رسم ؟!

 ــــــــــــــــــــ

# برای شهید اصغر میرزابیگی   برادر دوستم اکبر میرزابیگی مدیر وبلاگ « ناله خاموش » 

 


+نوشته شده در شنبه 92 مرداد 26ساعت ساعت 7:28 صبحتوسط حسین میرزابیگی | نظر بدهید
سیاستبس !

تعجب نفرمائید ! اگر به یکباره می بینید همه ی  مطالب سیاسی این بلاگ محو شده اند ! کسی آنها را هک نکرده ، هرچند خودم مدتی هنگ کرده بودم ! و حوصله و فرصتی برای نوشتن مطالب جدید نداشتم ،  امروز که بحمدالله مجلس کار را تمام کرد و دولت تدبیر ، کلید امور را بدست گرفت ! بر آن شدم که کمی از دنیای ایدعالی ستی ام! ( ایدئالیست ) فاصله بگیرم و مقداری رئال شوم ! هرچند به برکت دنیای مجازی می توان هم ایدئالیست بود هم رئالیست ! و بر این اساس ما ایدئالیستها می توانیم با احترام کامل در دنیای واقعی به رئالیستهای محترم ، در دنیای مجازی همان اندیشه های سیاسی- ایدئالیستی خودمان را داشته باشیم ! که هم هستیم و هم داریم ! و از طرف دیگر این وبلاگ همانطور که از اسمش پیداست برای ارائه ی مطالب ارزشی و بیشتر دفاع مقدسی راه اندازی شده بود که مدتی ان را آلوده ی مطالب سیاسی- ارزشی ! نمودم و امروز برآن شدم که ضمن اعلام سیاستبس ! با پاکسازی آن از اینگونه مطالب ، به اصل آن  برگردم و اگر یخ روحم باز شد و انفجاری در آن رخ داد ، ترکشهای آن را به این میدان هدایت کنم !  انشاءالله 


+نوشته شده در شنبه 92 مرداد 26ساعت ساعت 6:23 صبحتوسط حسین میرزابیگی | نظر
تک سوار

 

می گویند : غبار جاده نشان سواری دارد

جاده که نه ! جهان را سراسر غبارگرفته است

پس ای تک سوار بیا ...

 


+نوشته شده در شنبه 92 مرداد 19ساعت ساعت 7:38 عصرتوسط حسین میرزابیگی | نظر
دو رکعت قضای عشق

بسم الله الرحمن الرحیم

امسال متاسفانه بعلت مشکلی که برایم پیش آمده نمی توانم بطور دلخواهم در مراسمات اجتماعی و مذهبی حضور داشته باشم ، پسرم که از وقتی بزرگ شده سعی می کند در اینگونه مراسم همراهم باشد چند روزی است بعلت جراحی پایش در خانه افتاده است ، با اینحال تصمیم می گیرم حداقل از شهرری تا مرقد امام را پیاده بروم ، بیاد سال 68 که از مصلی تا بهشت زهرا را پیاده آمده بودم ، اما انگارقسمت نیست، مجبورم برای اینکه زودتر به مراسم برسم به مترو بروم ، خیابانها و کوچه های منتهی به مترو شلوغ بود و محوطه مترو شلوغتر و بیشتر زائران شهرستانی که به زیارت امامزادگان شهرری آمده بودند و حالا برای رسیدن به مراسم راهی مرقد امام (ره) بودند ، سوار مترو که شدم حسابی شلوغ بود اما نه از جنس شلوغی روزهای قبل ، روزهای قبل شلوغی بیشتر به طرف بالا بود یعنی بازار و ... و جمعیت سراسیمه ای که می خواستند خودشان را به کارشان یا کلاسشان برسانند و حالا شلوغی بیشتر به طرف پائین بود و جمعیتی که عجله ای نداشتند ، حال و هوای مسافرها هم فرق می کرد ، هم پوشش شان و هم چهره هایشان ، بیشتر با لباسهای مشکی و کمتر با تی شرت و ... از همان ابتدای سوار شدن صدای صلوات بود که فضای واگنها را معطر کرده بود ، دوسه نفر پرشورتر و شهرستانی که جواب در جواب گذاشته بودند و با شعرها و رباعی های پر بار معنوی و ارزشی زائران را به فرستادن صلوات دعوت می نمودند ، اما یکی از آنها پرشورتر بود و بجای شعر انگار سخنرانی می کرد و بعد از یک ربع نام بردن از امام و شهیدان و دیگر نیکان و لعن و نفرین بر دشمنان و گفتن از ولایت و انقلاب و ... از مردم می خواست که صلوات بفرستند ، بلاخره به حرم مطهر رسیدیم ، مثل قطره ای همراه سیل جمعیت از مترو خارج شدیم و در بیرون مترو به دریا پیوستم ، دریای جمعیتی که دورتا دور مرقد امام موج می زد ، قطره های این دریا از سراسر ایران آمده بودند و کمی در ظاهر با هم فرق داشتند ، از نظر پوشش و از نظر گویش و ... ولی وجوه اشتراکاتشان بیشتر بود و بیشتر از همه زلالیشان ... هر چه به مرقد نزدیکتر می شدی فشردگی جمعیت بیشتر می شد ، از بازرسی اول گذشتم و در میان جمعیت سعی کردم خودم را به ورودی اصلی برسانم ، متاسفانه تابلوهای راهنما خیلی مشخص نبود ، از صدای بلندگوها که در حال امتحان کردن بودند مشخص بود که هنوز مراسم اصلی شروع نشده است ، بعد از رسیدن به ورودی مرقد گفتند مراسم اصلی در صحن آقامصطفی می باشد ، خودم را به بازرسی که رساندم متوجه شدم که باید موبایل را تحویل می داده ام ، خیلی محترمانه کسانی را که موبایل داشتند به بیرون هدایت می کردند ، در بیرون اتوبوسهای شرکت واحد مسئولیت پذیرفتن امانات زائران از جمله گوشی های همراه را داشتند ولی انگار به اندازه کافی کارت امانات در نظر نگرفته بودند یا فکر نمی کردند بعد از 24 سال اینهمه زائر بیاید که برای گرفتن اماناتشان با مشکل مواجه شوند و کارتهایشان تمام شده بود ـ گفتم 24 سال پیش ، راستی آنزمان 24 ساله بودم که این اتفاق افتاد و از مصلی تا بهشت زهرا مثل رودی خروشان  همراه جمعیت ساعت هشت صبح حرکت کردیم و ساعت 2 عصر به بیابانی رسیدیم پر از خار با چند کانتینر و قبری که تازه کنده شده بود و بالگردی که چند بار نشسته بود ولی با خروش جمعیت موفق به گذاشتن بارسنگینش بر زمین نشده بود و حالا 48 ساله شده ام چون قطره ای در میان دریایی زلال ، چند برابر دریای آنروز که قطره هایش نه از کشوری دیگر که از دنیایی دیگر آمده اند ولی عاشق و زلال ...  در کنار گنبد و بارگاهی که گوشه ای از عظمت و بزرگی امام را نشان می دهد ... ـ خلاصه به هرجا مراجعه کردم موفق نشدم گوشی همراهم را تحویل بدهم ، زائران زیادی ، در اطراف حرم بصورت کاروانی نشسته بودند ، بیاد پسرم افتادم که در خانه می باشد ، با خودم گفتم حالا که تا اینجا آمده ام و حضورم را در جمع خوبان ثبت کرده ام شاید خیری در کار است که قسمت نشد به داخل بروم ، بهتر است به خانه بروم و با پسرم مراسم را از تلویزیون تماشا کنیم ، به خانه که می رسم تازه سخنرانی مقام معظم رهبری شروع شده است ، در کنار پسرم می نشینم و با هم به سخنان مقتدایمان گوش جان می سپاریم ...    

 


+نوشته شده در چهارشنبه 92 خرداد 15ساعت ساعت 11:27 صبحتوسط حسین میرزابیگی | نظر