سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
ساعت ویکتوریا
نور

واژه ای نمی یابم تا به پایتان بریزم

که واژه ها معنایشان را در برابرتان باخته اند

و از شما معنا گرفته اند

نام شما تعبیر بلند عشق که نه

تفسیر تمام هستی است

و مرامتان مراد انسان نامراد !

شما ائمه ی معنا و معنویت هستید

ولی بشر انگار به شر نزدیکتر است

که تحملتان را ندارد !

و بیهوده می کوشد 

که از خیرتان بگریزد

و می پندارد که با شهادت یا اسارت

نورتان خاموش می شود

و نمی پندارد که

وجود شما نور است

و متصل به نورالی نور

و نور کل نور ...!   

یکشنبه 4/3/93 مشهد مقدس


+نوشته شده در سه شنبه 93 خرداد 6ساعت ساعت 6:56 عصرتوسط حسین میرزابیگی | نظر
آخرین دیدار

برای آخرین بار ، اصغر ـ پسر همسایه مان ـ

را در بلندیهای (( گولان )) دیدم

جلو می آمد ، جلو می آمد و می خندید

سالها بود او را ندیده بودم

خیلی قیافه اش عوض شده بود

او را از خنده اش شناختم

شاید به من می خندید ، که از او عقب مانده بودم

 و او با همه ی کمی سنش ،   از من جلو تر بود

چقدر خوشحال شدیم

ـ از بیدوی در تربت حیدریه(زاوه) تا ماووت در عراق راهی نیست

اگر به عشق آمده باشی   تقریباً 2000 کیلو متر! ـ

اما نه ، داشت یادم می رفت ،

یک بار دیگر هم دیدمش

وقتی که او را از ( مرصاد ) آورده بودند

پرچم سه رنگ مزین به الله را

که از روی تابوتش برداشتند ، چهره اش را دیدم

باز هم به من می خندید !

این بار خیلی جلو زده بود

می دانست ، می دانست که دیگر

به گردش هم نمی رسم ؟!

 ــــــــــــــــــــ

# برای شهید اصغر میرزابیگی   برادر دوستم اکبر میرزابیگی مدیر وبلاگ « ناله خاموش » 

 


+نوشته شده در شنبه 92 مرداد 26ساعت ساعت 7:28 صبحتوسط حسین میرزابیگی | نظر بدهید
سیاستبس !

تعجب نفرمائید ! اگر به یکباره می بینید همه ی  مطالب سیاسی این بلاگ محو شده اند ! کسی آنها را هک نکرده ، هرچند خودم مدتی هنگ کرده بودم ! و حوصله و فرصتی برای نوشتن مطالب جدید نداشتم ،  امروز که بحمدالله مجلس کار را تمام کرد و دولت تدبیر ، کلید امور را بدست گرفت ! بر آن شدم که کمی از دنیای ایدعالی ستی ام! ( ایدئالیست ) فاصله بگیرم و مقداری رئال شوم ! هرچند به برکت دنیای مجازی می توان هم ایدئالیست بود هم رئالیست ! و بر این اساس ما ایدئالیستها می توانیم با احترام کامل در دنیای واقعی به رئالیستهای محترم ، در دنیای مجازی همان اندیشه های سیاسی- ایدئالیستی خودمان را داشته باشیم ! که هم هستیم و هم داریم ! و از طرف دیگر این وبلاگ همانطور که از اسمش پیداست برای ارائه ی مطالب ارزشی و بیشتر دفاع مقدسی راه اندازی شده بود که مدتی ان را آلوده ی مطالب سیاسی- ارزشی ! نمودم و امروز برآن شدم که ضمن اعلام سیاستبس ! با پاکسازی آن از اینگونه مطالب ، به اصل آن  برگردم و اگر یخ روحم باز شد و انفجاری در آن رخ داد ، ترکشهای آن را به این میدان هدایت کنم !  انشاءالله 


+نوشته شده در شنبه 92 مرداد 26ساعت ساعت 6:23 صبحتوسط حسین میرزابیگی | نظر
تک سوار

 

می گویند : غبار جاده نشان سواری دارد

جاده که نه ! جهان را سراسر غبارگرفته است

پس ای تک سوار بیا ...

 


+نوشته شده در شنبه 92 مرداد 19ساعت ساعت 7:38 عصرتوسط حسین میرزابیگی | نظر
دو رکعت قضای عشق

بسم الله الرحمن الرحیم

امسال متاسفانه بعلت مشکلی که برایم پیش آمده نمی توانم بطور دلخواهم در مراسمات اجتماعی و مذهبی حضور داشته باشم ، پسرم که از وقتی بزرگ شده سعی می کند در اینگونه مراسم همراهم باشد چند روزی است بعلت جراحی پایش در خانه افتاده است ، با اینحال تصمیم می گیرم حداقل از شهرری تا مرقد امام را پیاده بروم ، بیاد سال 68 که از مصلی تا بهشت زهرا را پیاده آمده بودم ، اما انگارقسمت نیست، مجبورم برای اینکه زودتر به مراسم برسم به مترو بروم ، خیابانها و کوچه های منتهی به مترو شلوغ بود و محوطه مترو شلوغتر و بیشتر زائران شهرستانی که به زیارت امامزادگان شهرری آمده بودند و حالا برای رسیدن به مراسم راهی مرقد امام (ره) بودند ، سوار مترو که شدم حسابی شلوغ بود اما نه از جنس شلوغی روزهای قبل ، روزهای قبل شلوغی بیشتر به طرف بالا بود یعنی بازار و ... و جمعیت سراسیمه ای که می خواستند خودشان را به کارشان یا کلاسشان برسانند و حالا شلوغی بیشتر به طرف پائین بود و جمعیتی که عجله ای نداشتند ، حال و هوای مسافرها هم فرق می کرد ، هم پوشش شان و هم چهره هایشان ، بیشتر با لباسهای مشکی و کمتر با تی شرت و ... از همان ابتدای سوار شدن صدای صلوات بود که فضای واگنها را معطر کرده بود ، دوسه نفر پرشورتر و شهرستانی که جواب در جواب گذاشته بودند و با شعرها و رباعی های پر بار معنوی و ارزشی زائران را به فرستادن صلوات دعوت می نمودند ، اما یکی از آنها پرشورتر بود و بجای شعر انگار سخنرانی می کرد و بعد از یک ربع نام بردن از امام و شهیدان و دیگر نیکان و لعن و نفرین بر دشمنان و گفتن از ولایت و انقلاب و ... از مردم می خواست که صلوات بفرستند ، بلاخره به حرم مطهر رسیدیم ، مثل قطره ای همراه سیل جمعیت از مترو خارج شدیم و در بیرون مترو به دریا پیوستم ، دریای جمعیتی که دورتا دور مرقد امام موج می زد ، قطره های این دریا از سراسر ایران آمده بودند و کمی در ظاهر با هم فرق داشتند ، از نظر پوشش و از نظر گویش و ... ولی وجوه اشتراکاتشان بیشتر بود و بیشتر از همه زلالیشان ... هر چه به مرقد نزدیکتر می شدی فشردگی جمعیت بیشتر می شد ، از بازرسی اول گذشتم و در میان جمعیت سعی کردم خودم را به ورودی اصلی برسانم ، متاسفانه تابلوهای راهنما خیلی مشخص نبود ، از صدای بلندگوها که در حال امتحان کردن بودند مشخص بود که هنوز مراسم اصلی شروع نشده است ، بعد از رسیدن به ورودی مرقد گفتند مراسم اصلی در صحن آقامصطفی می باشد ، خودم را به بازرسی که رساندم متوجه شدم که باید موبایل را تحویل می داده ام ، خیلی محترمانه کسانی را که موبایل داشتند به بیرون هدایت می کردند ، در بیرون اتوبوسهای شرکت واحد مسئولیت پذیرفتن امانات زائران از جمله گوشی های همراه را داشتند ولی انگار به اندازه کافی کارت امانات در نظر نگرفته بودند یا فکر نمی کردند بعد از 24 سال اینهمه زائر بیاید که برای گرفتن اماناتشان با مشکل مواجه شوند و کارتهایشان تمام شده بود ـ گفتم 24 سال پیش ، راستی آنزمان 24 ساله بودم که این اتفاق افتاد و از مصلی تا بهشت زهرا مثل رودی خروشان  همراه جمعیت ساعت هشت صبح حرکت کردیم و ساعت 2 عصر به بیابانی رسیدیم پر از خار با چند کانتینر و قبری که تازه کنده شده بود و بالگردی که چند بار نشسته بود ولی با خروش جمعیت موفق به گذاشتن بارسنگینش بر زمین نشده بود و حالا 48 ساله شده ام چون قطره ای در میان دریایی زلال ، چند برابر دریای آنروز که قطره هایش نه از کشوری دیگر که از دنیایی دیگر آمده اند ولی عاشق و زلال ...  در کنار گنبد و بارگاهی که گوشه ای از عظمت و بزرگی امام را نشان می دهد ... ـ خلاصه به هرجا مراجعه کردم موفق نشدم گوشی همراهم را تحویل بدهم ، زائران زیادی ، در اطراف حرم بصورت کاروانی نشسته بودند ، بیاد پسرم افتادم که در خانه می باشد ، با خودم گفتم حالا که تا اینجا آمده ام و حضورم را در جمع خوبان ثبت کرده ام شاید خیری در کار است که قسمت نشد به داخل بروم ، بهتر است به خانه بروم و با پسرم مراسم را از تلویزیون تماشا کنیم ، به خانه که می رسم تازه سخنرانی مقام معظم رهبری شروع شده است ، در کنار پسرم می نشینم و با هم به سخنان مقتدایمان گوش جان می سپاریم ...    

 


+نوشته شده در چهارشنبه 92 خرداد 15ساعت ساعت 11:27 صبحتوسط حسین میرزابیگی | نظر
زمان و زمانه ی امام باقر (ع)

بسم الله الرحمن الرحیم          

امام باقر (ع) : مومن تملق نمی گوید و حسد نمی برد ، مگر در طلب علم . به نقل تقویم اهل بیت (ع)                                                                                                                                           امروز روز اول ماه رجب است و سالروز تولد پنجمین امام شیعیان امام محمد باقر (ع) ، از خصوصیات مکتب تشیع و امامان این مذهب این است که بعد از رحلت جانسوز پیامبر (ص) در ابتدای سال یازدهم هجری تا هنگام رحلت امام عسکری (ع) در سال 260 هجری و آغاز غیبت امام زمان (عج) یعنی درمدت 250 سال رهبری معنوی و اجتماعی امت را بر عهده گرفته و آنچه لازمه ی یک زندگی دراز مدت و تغییر و تحولات آن بر مبنای دین مبین اسلام بود را به پیروان خود آموختند ، این موضوع را مقام عظمای ولایت در کتاب « انسان 250ساله » به نیکی بیان نموده اند . در این میان شاید چنین به نظر آید که آنچه بیشتر مربوط به زمان و زمانه ی امام باقر (ع) می شود طرح و گسترش مسائل علمی می باشد و با نگاهی به زندگی این امام متوجه می شویم که این امام همام ضمن اینکه به نیکی از عهده ی این مهم برآمده و شاگردانی ویژه تربیت نموده و به سازماندهی آنها پرداخته اند از مسائل دیگر هم غافل نبوده اند . جهت رعایت اختصار مطلب ، در اینجا به گوشه ای از این مسائل به نقل از کتاب « انسان 250ساله» اشاره می نمایم : « نوزده سال دوران رهبری امام همانند خطی مستقیم و متصل و روشن ، با این وضع سپری می شود ، نوزده سالی که در آن ، هم آموزش ایدئولوژی هست ، هم سازندگی فرد ، هم تاکتیک مبازه هست ، هم سازماندهی و ایجاد تشکل ، هم حفظ و تداوم جهت گیری سیاسی هست ، هم تقیه و برافروزندگی امید هر چه بیشتر و راسختر . و خلاصه نوزده سال مبارزه و گذر از روی جد و جهد در سنگلاخی صعب العبور . » ( انسان 250 ساله ، ص 247، 1390)  

 


+نوشته شده در یکشنبه 92 اردیبهشت 22ساعت ساعت 2:45 عصرتوسط حسین میرزابیگی | نظر بدهید
هزینه عشق

بسم الله العشق

به حجربن عدی و مزار ویرانش

عاشق بودن هزینه دارد

آنهم عاشق علی (ع) بودن که عین عشق است !

و عین عشق هم می تواند اول عشق باشد و هم آخر عشق...!

وقتی فرق عین عشق (ع)  شقه می شود

وقتی پهلوی همسر عشق (ع) شکسته می شود

وقتی جگر حسن عشق (ع)لخته لخته می شود

و پیکرش تیرباران

وقتی سر حسین عشق (ع)و برادران و یارانش از تن جدا می شود

 و پیکرشان لگدمال سم اسبان

وقتی دستهای ابوالفظل عشق (ع) از تن جدا می شود

وقتی زینب عشق (ع) به همراه خاندان عشق به اسارت می روند و ...

و وقتی تو را و یارانت را به جرم عاشق بودن گردن می زنند

چه باک که بعد از سالها مزارت را ویران کنند

که از مزارت بوی عشق می آید

و مزارت به زائرانت همان پیامی را می دهد

که خودت به یارانت می دادی :

دفاع از ولایت ... دفاع از عشق...  !

و کوردلان همین را نمی خواهند

کوردلانی که تو را ، صحابی پیامبر (ص)

و علی و حسن و حسین ( علیهماسلام ) را

و یارانت را به جرم عشق به شهادت رساندند

مزدوراران معاویه و یزید آن زمان بودند

و آنها که مزارت را ویران کردند

نوکران کور و کر معاویه و یزید این زمان

چه ، به گفته ی مطهری شهید 

که خود بدست همین کوردلان به شهادت رسید

به جرم عاشقی !

: یزید آن زمان مرد...

یزید و معاویه ی این زمان اسرائیل است و ...انگلیس و امریکا و ...

و عاشقان را چه باک که هزاران حجرشان بی مزار است

و هزاران مزارشان بی نام

 و الگویشان زهراست (س) ...

و اتفاقا کاری را که نام بی مزاران می کند

و مزارهای بی نام و نشان

کمتر از کاری نیست که ... ؟!

آه قصه عاشقان چه دراز است و غم انگیز ... ؟!

 


+نوشته شده در دوشنبه 92 اردیبهشت 16ساعت ساعت 9:42 صبحتوسط حسین میرزابیگی | نظر